الشيخ البهائي العاملي (مترجم: على بن طيفور بسطامى)

مقدمه 48

منهاج النجاح في ترجمة مفتاح الفلاح (فارسى)

مذكور است تُسَبِّحُ لَهُ السَّماواتُ السَّبْعُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِيهِنَّ وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ ( اسراء : 45 ) . چو يك نور است در عالى و دانى * غذاى جمله را اين نور دانى بود بر سفره‌اش از مغز تا پوست * يكايك مغتذى از سفرهء اوست بر اين خوان كرم از دشمن و دوست * همه مرزوق رزق رحمت اوست ازين سفره چه شيطان و چه آدم * به اذن حق غذا گيرند با هم چو رزق هر يكى نور وجود است * به شكر رازقش اندر سجود است همه حسن و همه عشق و همه شور * همه وجد و همه مجد و همه نور همه حىّ و همه علم و همه شوق * همه نطق و همه ذكر و همه ذوق و چون به سرايت ذكر در جميع عبد آگاهى يافتى بر آن باش كه يكپارچه ذكر باشى و به ذكرت ذاكر كه خودت ذكر و ذاكر و مذكور خودى ، و آن مقامات پنجگانهء ذكر را دارايى و در خودت دارى و آن تويى وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ أُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ ( حشر : 20 ) . مگر ندانستى كه هر كجا سلطان وجود نزول اجلال فرمود جميع عساكر اسماء و صفاتش ملتزم ركاب او هستند و كجا است كه خالى از نور وجود است ؟ و كدام موطن است كه در حيطهء اين سلطان نباشد ؟ و با نور وجود حقّى كه غير متناهى است و به تعبير ديگر وحدت شخصيّهء حقّهء حقيقيّهء اين وجود است ، و به عبارت ديگر « بسيط الحقيقة كلّ الاشياء » ، و به بيان مبين خود او كه الصّمد است كدام ذرّه‌اى را با او بينونت شىء از شىء يعنى بينونت عزلى است هر چند بينونت وصفى است كه از نقص آنها منزّه است . توجه به مطلبى در ذكر كه سر آن برهان لزوم ذاكر كامل با بدن طبيعى در نشئهء عنصرى و سلسلهء زمان است كه ديگران به طفيل اويند ، در اينجا لازم است و آن اينكه : شيخ عارف محيى الدين عربى در فص يونسى « فصوص الحكم » و شارح آن علّامهء قيصرى افاده فرموده‌اند كه : « و لا بدّ أن يكون في الانسان جزء يذكر به و يكون